|
دوستم داشته باش همانگونه که من دوستت دارم بگذار فاصله ی من و تو کمتر از انی باشد که: می خواهیم و نمی توانیم که می توانیم و نمی گذارند! بگذار میان من و تو فاصله ای نماند نه به خاطر خودت نه به خاطر من.. که به خاطر این عشق دوستم داشته باش بیش از انی که من دوستت دارم.....
پس از رفتنت .... ارزوهایم را دفن خواهم کرد دفتر خاطراتم را به اب خواهم انداخت وقاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد نبودنت را باور خواهم کرد اجازه ی ورود هیچ نگاهی را به ارزوهایم نخواهم داد اما کاش قبل از رفتنت... به گنجشک های شهر سپرده باشی برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد...
مرا با قسمت و تقدیر اشتی ده.. به باورم برسان ان چه پیش می اید قسمتی از این تقدیر پایان ناپذیر هستی که به هیچ صورت اجتناب پذیر نیست.. زندگی را دوست ندارم یه حس تازه که تجربه اش با بقیه فرق داشت من از تنها هم تنها ترم ولی در سکوت تنهایی خود وقتی به تو فکر می کنم دیگه تنها نیستم...
وسوسه ی من... معنی این اسم را فقط من می فهمم و تو... نمی خوام اینجا بنویسم... نمی خوام کسی جز من و تو عاشقانه هایمان را لمس کند... دیوونه ترم الان... بی قرار ترم الان... عزیز تری برام... لبم با بوسه ی شیرینش از تو... تنم با بوی عطر اگینش از تو...
تا کی باید تو حسرت بوسیدن لبات باشم؟؟ من و تو در میان عاشقان عاشقترینیم.... تورا می خواهم...گرمای اغوشت..طعم لب هایت...
ان گاه که حس می کنم وجود تو یک ان متعلق به من است... به ارامش می رسم خواهش می کنم بیا و امشب با من باش... لحظه ای در کنارم..لحظه ای روبه رویم... می خواهم یار من باشی... به تو محتاجم هرشب و امشب... وقتی کنارم هستی موجی از عشق مرا دیوانه ات می کند.. بیا و با من باش از امشب بیشتر از هر شب... من هر شب از دل شب تو را می جویم برای لحظه های خسته ام...
حسرت بر دل ها می نشاند انقدر با هم بوده ایم که گویی دنیای ما یکی شده نه زمان نه فاصله هیچ کدام از احساسم نمی کاهد هیچ کس در هیچ کجا قادر نیست جاگاهت را در قلبم تسخیر کند
دارم از میان خاطراتم دنبال کلید بغض های بسته ام می گردم دارم روی دیوار دلم روی اینه ی چشم هایت به دنبال خستگی هایم می گردم بیا و پاسخ اشک هایم را خود ده... برگرد و دلم را از نگرانی ها نجات ده... برگرد......
امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در تو... خلاصه کردم ای کاش میشد یکبار تنها همین یکبار... تکرار میشدی تکرار......
وقتی که گریم می گیره دلم میگه مبارکه قدر اشکاهاتو بدون هنوز چشمات بی کلکه وقتی که گریم می گیره یه اسمون بارونیم اما به کی بگم خدا من تو خودم زندونیم...
DESTINY<تقدیر i must find you< باید تو رو پیدا کنم may be not late now< شاید هنوزم دیر نیست but you separate easy< تو ساده دل کندی ولی destiny dont no blame< تقدیر بی تقصیر نیست you agog me< با این که بی تاب منی but abrogate me<بازم منو خط میزنی i must find you<باید تو رو پیدا کنم you enemy yourself<تو با خودت هم دشمنی how can with one sentence can relax you?< کی با یه جمله مثل من میتونه ارومت کنه in the last time can refuse to leave< اون لحظه های اخر از رفتن پشیمونت کنه i dont have good sense in this cool city< دلگیرم از این شهرسرد this un passable alleyway< این کوچه های بی عبور i understand in logn distance time to you think about me< وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور on night this cry blind me< اخر یه شب این گریه ها سوی چشام رو میبره your's aroma parch the leave dress< عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره i must find you don't more alone each day< باید تو رو پیدا کنم کنم هر روز تنها تر نشی you must with me and leave not more< راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی i find you ever you stop my fly< پیدات کنم حتی اگر پروازم و پر پر کنی i hold your hand hardly you believe my sense< محکم بگیرم دستتو احساسم و باور کنی
به شب گریه های کودکانه ام سوگند که بزرگ شده ام.. ان قدر که.. دلم یه اب نبات قرمز می خواهد.. با طعم لب های تو وبادکنکی پر از نفس هایت......
چقدر بعضی وقتا این دنیا رویایی میشه!!! چقدر بعضی وقتا احتیاج دارم که این دنیا رویایی بشه!!! اون موقع دلم می خواد چشمامو ببندم و حس کنم دارم تو بهشت زندگی می کنم........ چقدر خوب بلدم باور کنم.....
بیا و برای من که تنها ترین عاشق این دیارم همدمی باش یاوری برای تمام انتظار های بدون دیدارم به خاطر تو از اسمان خواهم گذشت و از زمین و از مرز انسان بودن وعشق.... روزی در دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت..
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت می بخشد مثل باد که کبریت را خاموش می کند ولی شعله های اتش زا را بزرگتر می کند....
به یادم باش.... برای تنها کسی که برایش سوختم ولی...هیجگاه باورم نکرد تو بیا نگاه کن که چه زشت زمان به لحظه های بی تو بودن می خندد! شب قبل از مرگ است هوا ابری و اسمان بارانی امشب واژه ها چه سخت به ذهن ابی ام تلمبار می شوند! شاید گلایه خواهند کرد از نبودن ونیامدنت... تو بگو کدام شب را بی فکر من روز می کنی کدام جا دو لحظه هایت را پر کرده که حتی نگاهی به تنهاییم نمی کنی؟ روز مرگ من باز فرا می رسد... من اینجام اینجا... گور من اینجاست مرا پیدا کن... هر که خواهی باش اما باش و برای روح مرده ام مرهم باش ای کاش کسی عاشق کسی نمی شد... اما............. وقتی عاشق شد دیگه هیچ وقت تنهایی رو به اغوش گرم یار عزیزش بر نمی گردوند...
نمی دانم چرا....
دلم میخواد گریه کنم.... دلم می خواهد گريه كنم ولی كسی را ندارم كه سر بر شانه هايش بگذارم . كسی را ندارم كه محرم راز من باشد . تا كی بايد صبر كرد وبه اميد انكه يك روز به او ميرسم خوشحال باشم . اين رسم روزگار است كه انتظار كشيدن و اميد داشتن بهترين مرحم برای درد عشق است . برای خنديدن هيچ وسيله ای نيست كه حتی لحظه ای برايم شادی اور باشد . ديگر از اين اوضاع خسته شدم .ديگر تحمل اين همه سختی كشيدن را ندارم . ولی باز هم به خودم اميد می دهم كه ان روز كه درفكر و ذهن و زندگي ام است به زودی فرا خواهد رسيد . شايد انتظار كشيدن ان هم برای رسيدن به فردی كه تمام زندگی ات است شيرين باشد ولی به چه قيمتی ؟ به قيمت اين كه تا اخر عمر بدون او زندگی کنی. سخن كوتاه می كنم و فقط از خدا اين را می خواهم كه عاشقان را در انتظار رسيدن به يارشان نگذارد .
دیگه حتی مریض نمی شی که کسی نیاد عیادتت دیگه به کسی راست نمی گی که بهت دروغ بگه دیگه دلت هم واسه هیچکس تنگ نمیشه
دیگه غرورم نداری که اگه یه کسی بهت توهین کرد ناراحت بشی
چیه؟ ناراحت شدی؟ یاد غمهات افتادی؟ یا شاید گناهات؛ یا دلهایی که شکستی.... منم می خوام که دیگه نباشم... شاید همین روزا منم ....
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند ... چه غمگین از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی ... شاید باور نکنی ... از من فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد باقی می ماند و خودکاری که هیچ گاه آخرین حرفهایم را به تو نمی تواند گفت !!!! شاید یک روز وقتی می خوای احوال مرا بپرسی عکسم رو در صفحه ی سفر کرده ها ببینی ... شاید کودکی گستاخ و بازیگوش با شیطنت سفر بی بازگشتم را از دیوار سیمان کوچه تان بکند و پاره کند ... تمام دغدغه ام این است که آیا بعد از این سفر محترم می توانم با تو سخن بگویم؟ آیا دستی برای نوشتن و دلی برای تپیدن خواهم داشت ؟ شاید باورنکنی اما دوست دارم مدام برایت بنویسم ... بعضی وقتها که کلمات رو گم می کنم دوست دارم دشتها و کوهها و دریاها و جنگلها و ستاره ها و و هرچه در کانیات هست همه و همه کلمه شوند تا بهتر بنویسم ... دوست دارم به حیات کلمه ای دست یابم تا رهگذران غمگین صبحگاهان زیر آفتابی نارس مرا زمزمه کنند ... میدانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم دمی روبه رویت بنشینند و نگاهت کنند ات به حقیقت این جمله درآیی : مرا از یاد خواهی برد ... نمی دانم ؟ ولی می دانم از یادم نخواهی رفت ؟؟؟؟؟
از وقتی تنها شدم معنی خیلی از حرف ها رو فهمیدم درد دوری حسرت دیدار جدایی فاصله غم وغصه کاش همه ی این ها معنی دیگه ای داشتن ولی دلتنگی و تنهایی منو با همه ی این ها اشنا کرد شب ها با حسرت دیدار تو خوابیدم همه رویا های شب هامو با غم دوری تو به صبح رسوندم و بالاخره با تنهایی از خواب بیدار شدم. از تنهایی با همه دوست شدم با فاصله ها و جدایی ها و حسرت ها زندگی کردم اما تنها کسی که به من وفادار موند و تنهام نذاشت تنها یار تنهاییم تنهایی بود!!!!!
خداحافظی همیشه تلخ و درد اور است... اما میشه شیرین تر خداحافظی کرد.. میشه کاری کرد که هر دو احساس نکنن زندگیشون تلف شده.. قدیمی همیشه یادت باشه .. اگه سکوت کنی نه در حق خودت نه دل و احساست هیچکدوم بد نکردی.. بلکه حرف هایی که هیچ وقت جای سکوت عاشقانه رو نمی گیره... در حق دل و احساس ادم ظلم می کنه.....
هی روزگار چقدر تند میگذری!!! به فکر ما هم باش...بزار یه کم بجنبیم... بزارببینیم کجای کاریم؟!!! یه کم خاطرات گذشته رو مرور کنیم... کاش برای چند لحظه دنیا رو نگه دارند... نه در زمان حال...کمی عقب تر از دلدادگی... کمی زود تر از دیر شدن........................ زمانی که خاطرات تلخ امروز هنوز در وجودم جان نگرفته بودند... سپردن خاطرات به گور فراموشی مرهم دردهای من نبوده اند... خاطراتی که اراده کرده ام فقط به عنوان لحظه های شیرین از دست رفته به یادشان اورم... شاید بگویم فراموش می کنم اما چه چیز را فراموش کنم؟؟؟ کسی را که جای خالیش هنوز دلم را تنگ می کند؟!!! کسی که یاد اوری نامش بغض مانده در گلویم را می تکاند؟!!! گریستن برای دلتنگی های تلخ که بهانه نمی خواهد...... بر قلبم می نویسم نام کسی که روزگاری تنهایی دلم را می نوشت... حرف هایم از عمق یک دل زخم خورده است... بعضی حرف ها به خاطر بازگو نشدن... حسرتی همیشگی روی دل باقی می گذارند.........
خیلی سردمه... خیلی دلم تنگه... یه حال و هوایی دارم... غصه؟!... نمی دونم... احساس می کنم تو خلا ام... احساس بی وزنی... مثل یه مرده... شاید اگه سرمو بذارم زمین بمیرم... شاید اگه فکرشو بکنم بهش برسم!... هر چی دوس داری بهم بگو... انتظار ندارم درکم کنی... نه... من درک بالایی نمی خوام... فقط یه کوچولو... فکرکن... میفهمی... یکی زیر پوست شهر داره گریه می کنه.. چرا اینقدر تند میگذری؟؟... قدماتو اروم بردار... می تونی ببینیش...
چه حس قشنگیه وقتی میشی محرم دل یکی
یکی که بهش اعتماد داری بهت اعتماد داره از دلتنگی هاش برات میگه از دلتنگی هات براش میگی اروم میشه اروم میشی این حس رو بهت دارم... حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه... به خدا قسم مثل ایه های قران پاکه...
|
About![]()
سارا هستم,متولد10 صبح 15 بهمن 71,عاشق گل ابی,رنگ ابی وهر چیز ابی.شیفته ی راه رفتن زیر باران البته بدون چتر هستم.از سنت ها تفعل و شب یلدا را بیشتر دوست دارم.سبدی دارم پر از خالی و پنجره ای که رو به خانه ی هیچ کس باز نمیشود.لقبم دختر یخی است و سرنوشتی دارم پر از خطوط سرگردان و مبهم. Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|